Mail

Archive

 

 

 

best counter

     

دو سال پيش...

دوشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٥

...
دو سال گذشت...
نوشتنم نمياد...شايد حرف ها رو جاي ديگه اي زدم...

 

 silence

   

ادامه...

جمعه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٥

امشب يه چيز ديگه هم می خوام...حاضرم براش خيلی چيزامو بدم...امشب ديگه برای خودم آرامش نمی خوام...خدايا تمام آرامشم رو يکجا بگير...ولی به جاش...

 

 silence

   

چرا؟...

جمعه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٥

امشب فقط يه چيز می خوام...

خدا...بيا و جواب اين همه چرا رو بده...

هر چی اسمشو می ذاری بذار...ناشکری...کفر...هر چی عشقته...هر چی دوست داری...ولی بيا و جواب اين همه چرای منو بده...

 

 silence

   

هدف ادبياتllll...

سه‌شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٥

نفس های گرم این شخص را روی گونه خود احساس می نمودم.به اون نگاه نمی کردم زیرا از نگاه کردن به چشمان او بیم داشتم.کلمات او مانند جرقه های آتش بر مغز من فرو می ریخت و مرا رنج می داد..با حالتی نگران می فهمیدم که جواب دادن به این سوالهای ساده چقدر دشوار است...و جوابی ندادم.
-بنابراین من،که همه چیزهایی را که تو و امثال تو مینویسند را با دقت می خوانم،از تو می پرسم:به چه منظوری می نویسید؟و شما هم که زیاد می نویسید...آیا میل دارید  در مردم احساسات نیکی را بیدار کنید؟اما با کلمات سرد و سست نمی توانید اینکار را انجام دهید.نه!شما نه تنها نمی توانید چیز تازه ای به زندگانی اضافه کنید بلکه چیزهای کهنه را هم مچاله شده و له شده،فاقد صورت و شکل تحویل می دهید.وقتی که انسان آثار شما را می خواند چیزی جز اینکه شما را شرمنده سازد از آن ها نمی آموزد.همه چیز معمولی و پیش پا افتاده است:مردم پیش پا افتاده،افکار پیش پا افتاده،وقایع...پس چه وقت می خواهید درباره سرگشتگی روح و لزوم احیا آن صحبت کنید؟پس کو دعوت به خلاقیت زندگانی،کجاست دروس شهامت و کلمات نشاط بخشی که الهام دهنده روح باشند؟
... ممکن است بگویی که زندگی نمونه های دیگری جزاینهایی که ما به وجود می آوریم در اختیار ما نمی گذارد.این را نگو.زیرا برای کسی که خوشبختانه بر کلمات مسلط است بس ننگین و شرم آور است که به ضعف خود در برابر زندگی و اینکه نمی تواند برتر از آن باشد اعتراف کند.اگر همسطح زندگی هستی،اگر نمی توانی با نیروی ابداع نمونه هایی که در زندگی نیست ولی برای آموختن لازم است ایجاد کنی،کار تو چه ارزشی دارد؟و چگونه خود را مستحق داشتن عنوان نویسندگی می دانی؟وقتی که حافظه و توجه مردم را با ماجراهای بیهوده و با تصاویر کثیفی که از زندگانیشان می کشی،انباشته می کنی،فکر کن،آیا به مردم زیانی نمی رسانی؟تردیدی نیست!اقرار کن که نمی توانی زندگانی را طوری تصور کنی که پرده تصویرت موجب شرمساری کینه توزانه ای در او شود و میل سوزان به ایجاد شکل دیگر هستی را در او پدید آورد...آیا می توانی ضربان نبض زندگی را تسریع کنی،آیا می توانی مثل دیگران،تو هم نیرویی در او بدمی؟
همصحبت عجیب من دقیقه ای مکث کرد.من ساکت به حرفهای او فکر می کردم.
-من گرداگرد خود مردم عاقل خیلی می بینم،اما در میان آنها آدم شریف خیلی کم است و آنهایی هم که هستند روحشان بیمار و رنجور است.معلوم نیست چرا همیشه می بینم که انسان هر قدر پاکتر و روحاً شریفتر است به همان اندازه نیروی او کمتر و بیمارتر و زندگانی او دشوارتر است.در نتیجه جز تنهایی و غم سهم دیگری ندارد.ولی همانقدر که غم زندگانی بهتر در او زیاد است،به همان اندازه قدرت ایجاد آن در او کم است.آیا درماندگی و زندگی رقت بار او برای این نیست که با گفته هایی که مشوق روح اوست،به موقع به او کمک نشده است؟...
همصحبت عجیب من ادامه داد:
بعد هم ایا می توانی آن خنده نشاط بخشی را که روح انسان را جلا می دهد برانگیزی؟ببین آخر مردم از ته دل خندیدن را فراموش کرده اند،با بغض می خندند،با فرومایگی می خندند،اغلب لابلای اشکها خنده می کنند.ور هرگز میان این خنده ها صدای خنده ای که از ته دل و حسابی باشد،خنده ای که سینه بزرگسالان را بلرزاند نمی شنوی!خوب گریه کردن مایه سلامتی روح است...خنده برای انسان لازم و یکی از امتیازات او بر حیوان شمرده می شود.آیا می توانی خنده دیگری را سوای این خنده شماتت بار،غیر از این خنده پستی که به تو می کنند،آنهم فقط برای اینکه آدم مضحک و قابل ترحمی هستی،در مردم برانگیزی؟حواست را جمع کن،حق موعظه کردن تنها روی این اصل کلی به تو داده می شود که توانایی بیدار کردن احساسات واقعی و صادقانه مردم را داشته باشی تا بتوانی به کمک آنها،پتک مانند،بعضی از صورتهای زندگی را خراب کنی،در هم بریزی و به جای این زندگانی تنگ و تاریک،زندگی آزادتر دیگری را ایجاد کنی:خشم،کینه،شرمساری،نفرت و بالاخره یاس بغض آلود اهرمهایی هستند که به مدد آنها می توان در دنیا،همه چیز را در همریخته نابود ساخت.آیا می توانی چنین اهرمهایی بسازی؟می توانی آنها را به حرکت در آوری؟زیرا اگر حق گفتار با مردم را به خود می دهی باید یا به معایب و نقایص آنها نفرتی شدید نشان دهی،و یا به خاطر آلام و دردهایشان باطناً عشق عظیمی در خود نسبت به آنها احساس کنی.حالا که پرتوی از این احساسات به درون تو نتابیده پس فروتن باش و قبل از اینکه حرفی بزنی خیلی بیندیش...
هوا تازه داشت روشن می شد اما در روح من تاریکی بیش از پیش متراکمتر و افزونتر می گردید.ولی این آدم که حتی در زوایای روح من هم چیزی برایش نهفته نمانده بود هنوز صحبت می کرد.گاهی این فکر در من قوت می گرفت:
-آیا او آدم است؟
اما چون مجذوب گفتار او شده بودم نمی توانستم روی این معما فکر کنم و از نو کلمات او مثل سوزن در مغزم فرو می رفت.
-معهذا زندگانی ما،هم از پهنا هم از ژرفا توسعه می یابد،ولی رشد و توسعه آن خیلی با تانی صورت می گیرد زیرا که شما قدرت و توانایی تسریع آنرا ندارید...زندگانی ادامه پیدا می کند،و روز به روز مردم سوال کردن را می آموزند.چه کسی به آنها جواب خواهد داد؟معلوم است:شما شیادان غاصب عنوان پیشوایی مردم!ولی آیا خود شما مفهوم زندگی را آنقدر درک می کنید که بتوانید برای دیگران آنرا روشن سازید؟آیا احتیاجات زمان خود را می فهمید و آینده را پیش بینی می کنید؟برای بیدار کردن انسانی که بر اثر پستی زندگانی فاسد شده،روحاً سقوط کرده است،چه می توانید بگویید؟او دچار انحطاط روحی شده است!علاقه او به زندگی خیلی کم شده و زندگانی شایسته در او رو به اتمام است،می خواهد اصلاً مثل خئک زندگی کند،می شنوید؟اکنون وقتی که کلمه آرمان را تلفظ می کنید وقیحانه می خندد:زیرا انسان دیگر به صورت مشتی استخوان در آمده که از گوشت و پوست کلفتی پوشیده است.محرک این توده زشت دیگر روح او نیست بلکه هوسهای کثیف وی است.او به مواظبت و تیمار نیاز دارد.اما شما برای بیدار کردن عطش زندگانی در او چه می توانید بکنید؛در حالیکه فقط ندبه می کنید،می نالید،آه می کشید،بدون اعتنا چگونگی فاسد شدن او را ترسیم می نمایید؟بوی پوسیدگی از زندگی به مشام می رسد،دلها از جبن و فرومایگی آکنده است،سستی و تنبلی خردها را از کار بازداشته و دستها را با رشته های نرمی به هم بسته است...شما در این بی نظمی و هرج و مرج . زبونی چه می اورید؟چقدر شما کوچک و بی مقدار و قابل ترحم هستید!چه اندازه نظائر شما زیاد است!ای کاش یک آدم خشن و دوست داشتنی که قلب سوزان و مغز توانایی می داشت پیدا می شد که محیط برهمه چیز بود!چه می شد که در این تنگنای ننگ آور سکوتفگفته هایمعجزه آسایی شنیده می شد و ضربات ناقوس وار آنها ارواح تحقیر شده این مرده های متحرک را به لرزه در می آورد...
بعد از این حرفها مدتی سکوت کرد.من به او نگاه نمی کردم.یادم نمی آید کدام یک در وجود من بیشتر بود:وحشت یا خجلت؟
سوال خونسردانه او شنیده شد:
چه می توانی به من بگویی؟
جواب دادم:هیچ!
و از نو سکوت حکمفرما شد.
-پس حالا چطور زندگی خواهیم کرد؟
-نمی دانم.
-چه خواهی گفت؟
سکوت کردم.
-هیچ کاری عاقلانه تر از سکوت نیست!...
مکث دردناکی نمود و به دنبال آن صدای خنده اش بلند شد.چنان با لذت می خندید که گویی مدتها استن فرصت چنین خندیدن راحت و مطبوعی را پیدا نکرده است.ولی دل من از این خنده لعنتی خون می گریست.
-هه،هه،هه!این تو هستی-معلم و زندگانی؟تویی که به این آسانی دستو پایت را گم می کنی؟فکر می کنم حالا فهمیدی من کی هستم؟ها؟هه،هه،هه!هر کدام از جوانهایی که مثل تو پیر به دنیا آمده اند اگر با من سر و کار پیدا می کردند،همینطور مانند خود تو را می باختند و سراسیمه می شدند.فقط آن کسی ممکن است در مقابل وجدان خود نلرزد که خود را در زره دروغ و وقاحت و بیشرمی پوشانده باشد.توانایی تو به قدری است که فقط مشتی برای سقوطت کافیست!حرف بزن!چیزی بگوکه تو را در مقابل من تبرئه کند.آنچه گفتم تکذیب کن،جانت را از چنگال خجلت و درد رها کن!لااقل برای یک دقیقه هم که شده قوی باش،به خودت اطمینان داشته باش تا آنچه را که من به تو نسبت داده ام پس بگیرم و در جلوی تو سر تعظیم فرود بیاورم...قدرت روحی خودت را نشان بده تا به معلمی تو اعتراف کنم!من احتیاج به معلم دارم.چون انسان هستم.زندگی را در تاریکی،گم کرده ام و راه رستگاری  به سوی روشنایی،به طرف حقیقت و زیبایی،به سمت زندگی نوین را می جویم.راه را به من نشان بده!من انسان هستم.به من کینه ورزی کن،بزن،ولی در عوض مرا از این لجن زار بی اعتنایی به زندگی بیرون بکش!من می خواهم بهتر از آنچه هستم باشم!چکار کنم؟به من بیاموز!
فکر می کردم:آیا انجام تقاضایی که این مرد به خود حق داده و پیش پای من هناده برای من مقدور است؟زندگی خاموش می شود،تاریکی شک و تردید بر افکار مردم چیره می گردد.بایستی راه خروج را پیدا کرد.راه کدام است؟من فقط یک راه بیشتر نمی بینم.نباید برای خوشبختی کوشش کرد.احتیاجی به خوشبختی نیست!معنای زندگی در خوشبختی نیست و رضایتمندی از خود،انسان را ارضا نمی کند.زیرا بدون شک،مقام انسان خیلی والاتر از اینهاست.مفهوم واقعی زندگی در زیبایی و نیروی تلاش به سوی هدف است و هسستی در هر لحظه باید هدفی بس عالی داسته باشد.این امر ممکن است ولی نه در چهر چوب کهنه و فرسوده زندگی که در آن همه چیز تا این اندازه محدود شده و آزادی روح و فکر انسان در تنگنا قرار گرفته است...
از نو خنده ای کرد ولی این بار خیلی آرام،مثل خندیدن کسی که فکر بر احساسش غلبه کرده است.
-چه مردم زیادی در دنیا بوده اند و تا چه اندازه آثار کمی از خود به یادگار گذارده اند!چرا باید اینطور باشد؟اما ما به گذشته لعنت می فرستیم،زیرا حسادت ما را نسبت به خود بی اندازه تحریک می کند،زیرا امروزه چنین مردمی که پس از مرگ از خود اثر پر ارزشی بجای گذارند اصلاً وجود ندارد.انسان به خواب میرود...هیچکس هم او را بیدار نمی کند.به خواب میرود و به حیوان بدل می شود.برای او تازیانه و به دنبال ضربات آن نوازش آتشین و با حرارت عشق لازم است.از زدن او بیم نداشته باش.چون اگر تو او را دوست بداری و بزنی معنی ضربات تو را درک می کند،و آنرا بعنوان استحقاق می پذیرد.وقتی هم که احساس درد نمود و از خود خجالت کشید با حرارت نوازشش کن دوباره جان می گیر...مردم هنوز طفل هستند،با اینکه گاهگاهی ما را از تبه کاریها و فساد فکری خود دچار حیرت می کنند ولی همیشه به محبت و کوشش دائم و پی گیر برای غذای سالم و تازه روحی نیازمندند...آیا می توانی مردم را دوست بداری؟
با تردید سوال او را تکرار کردم:
-مردم را دوست بدارم؟راستی خود منهم نمی دانم آیا مردم را دوست دارم یا نه!باید صمیمی و صادق بود:نمی دانم.کیست با خود بگوید بله من مردم را دوست دارم!انسانی که دقیقاً به درون خویش می نگرد قبل از اینکه جواب داده بگوید «دوست دارم» مدتها روی این سوال فکر می کند.همه می دانند که نزدیکان ما فرسنگها از ما دور هستند.
-تو سکوت کرده ای؟اهمیتی ندارد.بی اینکه تو حرف بزنی منظورت را می فهمم...و می روم.
بآهستگی پرسیدم:بهمین زودی.چون آن اندازه که برای خودم وحشتناک شده بودم او برای من نبود.
-بله،می روم،ولی باز پیش تو خواهم آمد.منتظر باش.ورفت.
چه جور رفت؟متوجه نشدم.بسرعت و بدون صدا رفت مثلاینکه سایه ای بود و محو شد...
من باز هم مدتی روی نیمکت درون باغ نشستم.سرمای بیرون را احساس نمی کردم و متوجه نبودم که خورشید طلوع کرده و اشعه آن بگرمی در روی شاخه های یخ بسته درختها می درخشد.مشاهده روز روشن و خورشیدی که مانند همیشه با بی اعتنائی می تابید و تماشای این زمین کهنسال و فرتوتی که پوشاک برفی در بر کرده بود و در زیر اشعه خورشید برق می زد،برایم شگفت انگیز و جالب شده بود.

پایان

 

 silence

   

هدف ادبيات lll...

یکشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٥

او سرش را تکان داد و گفت:
-اینکار برای مردم ضرورت دارد.
-حس می کنم شما نیرویی دارید که در من سخت موثر است.ظاهراً می خواهید چیزی به من بگویید...ها؟؟
با خنده بلندی بانگ زد:
-بالاخره جرات شنیدن را در خودت پیدا کردی! اما حالا این خنده ملایمتر شده بود و حتی کمی آهنگ خوشحالی از آن به گوش می رسید.
به او گفتم:پس بگویید!و اگر می توانید بدون پیرایه بگویید.
-اوه،چه خوب!اما قبول داری که این پیرایه ها بالاخص برای جلب توجه تو،لازم بود؟انسان،همانطور که به چیزهای سرد و خشن اعتنائی نمی کند به موضوعهای ساده و روشن هم توجهی ندارد و از آنجایی که ما با خودمان سرد و بی روح هستیم حرارات بخشیدن و روح دادن به اشیا هم برای ما میسر نیست.حالا به نظر می آید که ما طالب رویاها و افکار زیبا،خواهان آرزوها و شگفتی هایی شده ایم؛زیرا زندگانی ای که ما درست کرده ایم فاقد زیبایی،ملا آور و تیره است!آن واقعیتی را که زمانی می خواستیم با شور و هیجان بسازیم ما را در هم شکسته و خرد نموده است..چه می شود کرد؟ممکن است انسان به یاری تخیل و تصور،برای مدت محدودی از زمین دل بر گیرد؛به آسمانها پرواز نماید و از نو به جایگاه از دست داده خود و به مقامی که از دست داده است نگاه کند؛ایمطور نیست؟برای اینکه،انسان حالا دیگر سلطان روی زمین نیست،بلکه برده زندگی است و با سر فرود آوردن در مقابل حقایق غرور خاصه اشرف مخلوقات بودن خود را از دست داده است.مگر نه؛از حقایقی که خود درست کرده نتیجه گیری می کند و به خود می گوید:این قانون تغییر ناپذیر است!هنگام پیروی از این قانون توجه ندارد که در راه آزاد و خلاقه زندگی خود،در راه مبارزه برای این حق که بتواند سنتهای کهنه را در هم شکند و چیزهای نوینی ایجاد کند سدی نهاده است.و دیگر او مبارزه نمی کند،بلکه فقط خود را با آن سازش می دهد...به خاطر چه باید مبارزه کند؟آن آرمان هایی که به خاطر آنها انسان بتواند به کارهای خطیر و فداکاریهای مهم دست بزند گجاست؟کو؟بهمین دلیل است که انسان تا این حد بیچاره شده زندگی فلاکتباری پیدا کرده است.برای همین است که روح خلاقیت در او تا این درجه ناتوان و زبون شده است...عده ای نادانسته و کورکورانه در تکاپوی چیزی هستند که به روحشان الهام گردد و ایمان مردم را نسبت به آنها بر انگیزد.اغلب بدان سمتی که همه چیزش ابدی است و مردم را متحد می سازد،جایی که خدا وجود دارد،رو نمی آورند...مسلماً آنهایی که در راه وصول به حقیقت اشتباه می کنند هلاک می شوند!بگذار هلاک شوند.نباید مانع آنها شد.تاسف خوردن برای آنها فایده ای ندارد.آدم زیاد پیدا می شود!فقط اشتیاق و تمایل روح به یافتن خدا مهم است؛و اگر در عالم موجوداتی یافت شوند که شوق الهی آنها را فرا گرفته باشد خدا با همانها خواهد بود و جانشان خواهد بخشید:این است جذبه بی پایان به سمت کمال!..اینطور نیست؟
گفتم:بله همینطور است...
همصحبت من در حالیکه خنده نیش داری می کرد گفت:
-اما تو زود قبول کردی-سپس در حالی که به نقطه دوردستی چشم دوخته بود ساکت شد.سکوت او به نظرم طولانی آمد با بی صبری آهی کشیدم.آنوقت او بدون اینکه نگاهش را از دور برگرفته متوجه من سازد پرسید:
-خدای تو کیست؟
قبل از این سوال،لحن گفتارش خیلی ملایم و نوازش کننده و گوش دادن به حرفهای او برایم مطبوع بود:مثل همه مردم اندیشمند کمی اندوهگین به نظر می آمد،روحاً به من نزدیک بود،حرفهای او را می فهمیدم و سرافکندگی من در مقابل او داشت از بین می رفت که ناگهان این سوال را کرد.سوال شومی که جواب دادن به آن برای مردم معاصر،اگر جداً به خود علاقمند باشند،خالی از اشکال نیست.خدای من کیست؟کاش این را می دانستم!
این سوال مرا خورد کرده بود.فکر می کنم هر کس دیگری هم که به جای من بود،نمی توانست خود را نبازد و حضور ذهن خود را از دست ندهد!ولی او نگاه نافذش را به من دوخته بود،لبخند می زد و منتظر جواب بود.
-تو بیش از مدتی که برای جواب دادن یکنفر «انسان» وقت لازم است سکوت کردی.حالا این سوال را از تو می کنم شاید بتوانی جواب بدهی:تو نویسنده ای و هزاران نفر آثارت رت می خوانند،بگو ببینم که مبشر چه رسالتی برای مردم هستی؟آیا فکر کرده ای که حق داری به مردم چیزی بیاموزی؟
نخستین بار بود در زندگی که با دقت به درون خویش می نگریستم.بگذار مردم خیال نکنند که من خود را پست می کنم و یا بالا می برم برای اینکه توجه آنها را به خود جلب کنم.از گدا صدقه طلب نمی کنند.من در وجود خود،احساسات و تمایلات نیک و خواست هایی که معمولاً آنها را خوب می نامند زیاد کشف کردم ولی احساسی که همه این اندیشه های روشن و موزون را یکجا جمع کند و تمام پدیده های زندگی را در بر گیرد در خود سراغ نگرفتم.حس تنفر در روح من زیاد است و مانند آتش زیر خاکستر اندک فروغی دارد و گاهگاه با آتش شدید خشم و غضب برافروخته می گردد.ولی باز شک و تردید در روح من بیشتر است.بعضی اوقات این دو حس چنان عقل مرا به لرزه در می آورند،و طوری قلبم را می فشارند که مدت مدیدی از خود بیخود می شوم،حالتم دگرگون و خزاب می شود و هیچ چیز برای زندگی تحریکم نمی کند.قلبم به اندازه ای سرد می شود که گویی مرده است.فکرم خموده شده به خواب می رود.کابوس وحشتناکی قدرت تجسم و تصور مرا به شدت در فشار می گذارد.بدین ترتیب کور،کر و لنگ،شبها و روزهای زیادی را سر می کنم،به هیچ چیز میل ندارم و چیزی نمی فهمم.به نظرم می آید که دیگر جسدی شده ام که فقط به علت اشتباهی نامعلوم هنوز به خاک سپرده نشده ام.ادراک ادامه حیات،هول و هراس از ادامه چنین زندگانی را بیش از پیش در من تشدید می کند،زیرا در مرگ،هم معنی کمتر است و هم ظلمت بیشتر...قطعاً مرگ حتی لذت نفرت داشتن را هم از انسان سلب می کند.
واقعاً مبشر چه رسالتی برای مردم هستم؟آیا چنانکه می نمایم هستم؟چه م یتوانم به مردم بگویم؟همان هایی را که از مدتها قبل دیگران می گفتند و همیشه هم می گویند و مستمع هم دارند و هرگز هم مردم را بهتر از آنچه هستند نمی سازند؟اما آیا حق دارم این آرمان ها و مفاهیمی را که خود من با آنها تذبیت شده غالباً هم بدانها عمل نمی کنم تبلیغ نمایم؟اگر راهی مخالف انها اختیار می کنم آیا مفهوم این نیست که به حقانیت آن عقاید که در وجود «من» تخمیر شده ایمان ندارم؟...پس به این آدمی که پهلوی من نشسته است چه جوابی بدهم؟ولی او از بس به انتظار شنیدن جواب من ماند خسته شد و از نو شروع به صحبت کرد:
اگر نمی دیدم که هنوز جاه طلبی تو قادر به از بین بردن شرافتت نشده است هرگز این سوالها را نمی کردم.همینقدر که شهامت داری حرفهای مرا بشنوی من از آن چنین نتیجه می گیرم که علاقه تو به خودت خردمندانه است.چونکه تو برای تقویت این علاقه از شکنجه و عذاب روحی هم گریزان نیستی.لذا من وضعیت دشوار تو را در مقابل خود آسان کرده و با تو به عنوان یک مقصر صحبت می کنم نه به عنوان یک مجرم.
...زمانی در میان ما سخنورانی بزرگ و اشخاصی که به رموز زندگی و روح انسانی پی برده بودند وجود داشتند،مردمی که با اشتیاق فراوان و از خودگذشتگی زیاد برای تکامل هستی تلاش می کردند و با ایمانی ژرف نسبت به انسان ملهم بودند.کتابهایی تالیف کرده اند که هرگز دست فراموشی به آنها نمی رسد زیرا در آنها حقایقی جاودان ثبت شده که زیبایی ابدی از صفحات آنها ساطع است.تمثالهایی که در این کتابها ترسیم شده اند جاندار بوده،از نیروی حیات الهام گرفته اند.در این کتابها،هم شهامت و هم خمشی سوزان وجود دارد؛عشق صمیمانه و آزاد آنها پدیدار است و کلمه زایدی در آنها دیده نمی شود.من می دانم که تو از آن سرچشمه های الهام رو ح خود را سیراب کرده ای...اما شاید روح تو بد تغذیه شده است.زیرا گفتار تو درباره عشق و حقیقت ساختگی و ریاکارانه است.چنین به نظر می رسد که هنگام گفتار درباره این موضوع به خودت فشار می آوری.تو مثل ماه با نور دیگری پرتو افشانی می کنی.نورت غم انگیز و مبهم است،سایه های زیادی تولید می کند ولی حراراتش ناچیز است و هیچکس را گرم نمی کند.تو گداتر از آن هستی که بتوانی واقعاً چیز با ارزشی به مردم بدهی و آنچه را هم که می دهی نه به خاطر لذت بی اندازه ای است که از مستغنی ساختن زندگانی با افکار و کلمات زیبا می بری،بلکه خیلی بیش از همه برای این است که حقیقت تصادفی وجودت را تا درجه پدیده لازمی برای مردم بالا ببری.به این علت چیز م یدهی تا بتوانی در ازا آن بیشتر از زندگانی و مردم بستانی.توگداتر از آن هستی که بتوانی هدیه ای بدهی.ربا خوار ساده ای هستی که تجربیات ناچیزت را در برابر بهره توجه به خودت به مرابحه میگذاری.هنگام کاوش در حقایق،قلم تو،جزئیات ناچیز زندگی را بر می گزیند.ممکن است که تو با توصیف احساسات معمولی مردم عادی حقایق ناچیزی را بر فکر و خرد آنها مکشوف سازی.ولی آیا این توانایی را داری که بتوانی هر قدر هم کوچک باشد،اندیشه هایی را که مایه اعتلای روح آنها باشد در آنها بیدار کنی؟...نه!آیا تو مطمئنی که این کار مفیدی است که در کثافات و زباله های عادی کاوش کنی و نتوانی چیزی جز حقایق ناچیز و مبتذل پیدا کنی که ثابت کنند فقط بشر پست،احمق و بیشرف است،کاملاً و همیشه تابع شرایط خارجی زیادی بوده ضعیف،قابل ترحم و تک و تنها است؟گرچه،شاید هم،حالا دیگر موفق شده اید او را به این موضوع متقاعد کنید!زیرا حس می کنم که روح او سرد و ذهن او کنده شده است...همین کافی است!هنوز تصورات خود را در کتابها می بیند و این کتابها به خصوص اگر با مهارتی که معمولاً اسم آن را «استعداد» می گذارند نوشته شده باشند،همیشه تا حدی انسان را هیپنوتیزم می کنند.خواننده با دید نویسنده به خودمی نگرد و وقتی که زشتی بی اندازه خود را دید امکان بهتر شدن را در خود نمی یابد.آیا تو می توانی این امکان را در اختیار او قرار دهی؟مگر تو میتوانی اینکار را بکنی در حالیکه تو خود...اما من به تو رحم می کنم برای اینکه احساس می کنم تو در حالیکه به حرفهای من گوش می دهی دین فکر نیستی که برای تبرئه خود حرفی بزنی.بله!زیرا یک معلم شزیف بایسد همیشه شاگرد دقیقی باشد.شما همه،معلمین روزمره زندگی ما هستید.خیلی بیش از آنچه که به مردم می دهید از آنها می گیرید.شما همه از نواقص صحبت می کنید و فقط آن ها را می بینید.اما در بشر شایستگی هایی هم باید باشد.مگر خود شما واجد آنها نیستید؟شما چه مزیتی بر این مردم عادی و تیره روز دارید که با چنان بیرحمی و خورده گیری تصویرشان می کنید و به خاطر غلبه نیکی بر بدی خود را پیامبر و واعظ آنها م یدانید و افشا کننده گناهانشان می شمارید؟ولی آیا متوجه شده اید که نیکوکاران و بدکارانی که شما آنها را به زور خلق کرده اید مثل دو کلاف سیاه و سفید سردرگمی هستند که به علت نزدیکی به هم خاکستری رنگ شده و جزئی از رنگهای اولیه همدیگر را گرفته اند؟تردید دارم که شما برگزیده خدا باشید...او می توانستدلهای آنها را با آتش عشقی سرشار به زندگانی، به حقیقت و به مردم بر افروزاند تا آنها در ظلمت هستی مانند انوار قدرت و عظمتشبدرخشند...ولی شما خمچون مشعل نیروی شیطان دود می کنید  و دود شما در فکر و روح آنها نفوذ می کند و آنها را با زهر بی اعتمادی نسبت به خود مسموم می سازد.بگو:چه به مردم می آموزید؟
...

...(ادامه دارد...)...

...

 

 silence

   

هدف ادبيات ll...

شنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٥

-بفرمایید..هرچند،فکر می کنم که حالا دیگر دیر شده است..
-اوه!نه،برای شما هنوز دیر نشده است!..
از حرفهای او متعجب ایستادم.از آهنگ کلمتاش اعتماد شدید و از لحن گفتارش آثار کنایه مشهود بود.ایستادم و خواستم از او چیزی بپرسم ولی دست مرا گرفت و در حالیکه به آهستگی و با اصرار به طرف جلو می کشید گفت:
-نایستید،زیرا من و شما راه خوبی را داریم طی می کنیم...مقدمه بس است!بگویید ببینم منظور ادبیات چیست؟..شما که خدمتگذار ادب و ادبیات هستید باید این را بدانید.
از فرط تعجب و حیرت عنان اختیار از دستم در رفته بود.این مرد از من چه می خواهد؟کیست؟
گفتم:گوش کنید،قبول بفرمایید که آنچه بین ما رخ می دهد...
-دارای اساس و پایه درستی است،باور کنید!آخر در دنیا هیچ چیز بدون پایه و اساس صحیح صورت نمی گیرد...تندتر برویم،ولی نه به پیش بلکه به ژرفا...
بدون چون و چرا این آدم عجیب و جالبی بود ولی مرا داشت عصبانی می کرد.من دوباره با بیصبری بجلو حرکت کردم و او به آرامی بدنبال من راه افتاد و گفت.
-مقصود شما را می فهمم:تعریف هدف ادبیات فعلاً برای شما کار دشواری است ولی سعی می کنم من این کار را انجام دهم...
آهی کشید و لبخند زنان نگاهی به صورت من انداخت:
-اگر بگویم هدف ادبیات اینست که بانسان کمک کند تا خود را بشناسد و ایمان به خودش را تقویت کند،میل به حقیقت و مبارزه با پستی ها را در وجود مردم توسعه دهد،بتواند صفات نیک را در آنها بیابد،در روح آنها عفت،غرور و شهامت را بیدار کرده با آنها کاری کند تا مردمی نجیب،بهروز و قوی شده بتوانند حیات خود را با روح مقدس زیبایی ملهم سازند،آیا شما قبول خواهید کرد؟نظر من این است.بدیهی است که کامل نیست فقط طرحی است...
گفتم:بله،تصدیق می کنم!تقریباً همینطور است،معمولاً مردم تصور می کنند که وظیفه ادبیات بطور کلی عبارت است از تجلیل شخصیت انسان و تلطیف عواطف او... سپس با لحن نافذی گفت:
می بینید که به چه امر بزرگی خدمت می کنید!از نو خنده نیشداری کرد:
هه،هه،هه!
وانمود کردم که خنده اش مرا نرنجانده است.پرسیدم:
-خوب مقصود شما از این حرفها چیست؟
-و شما چه فکر می کنید؟
گفتم:راست بگویم...
ولی به فکر اظهارا تند و زننده او افتاده ساکت شدم.از خود می پرسیدم:منظور او از صمیمانه صحبت کردن چیست؟او که آدم احمقی نیست،باید بداند درجه صمیمیت انسان چه اندازه محدود است و حس خودخواهی او تا چه حد در حفظ این محدودیت موثر است!نگاهی به صورت همراه خود انداخته حس کردم که لبخند او روح مرا جریحه دار ساخته است.آه اگر بدانید چقدر استهزا و تحقیر در تبسم های او نهفته بود!احساس کردم که دارم از چیزی می ترسمو همین ترس ایجاب می کرد از او دور شوم.
کلاه خود را کمی بلند کردم و با لحن خشکی گفتم:
-خداحافظ!
اوآرام و با تعجب پرسید:چرا؟
-چونکه دوست ندارم شوخی از حد معینی تجاوز کند.
-و فقط برای همین می روید؟...میل خودتان است...اما می دانید،اگر حالا از من بگذرید.دیگر،هرگز،همدیگر را نخواهیم دید.
روی کلمه «هرگز» تکیه کرد و آن را طوری محکم و با آهنگ ادا نمود که گویی دارم صدای ضربت ناقوس مرگ را می شنوم.
من از این کلمه نفرت دارم و از آن می ترسم،زیرا این کلمه در نظر من،مانند پتک گران و یردی است که قبلاً تقدیر آنرا درست کرده است تا با ضربات آن امیدهای مردم را در هم بشکند.این کلمه مرا متوقف ساخت.با بغض و اندوه از او پرسیدم:
-از من چه می خواهید؟
از نو نیشخندی زد و در حالیکه دست مرا محکم گرفته بود و پایین می کشید گفت:بشینیم اینجا.
در این موقع من و او در خیابان باغ ملی،در میان شاخه های درختان بیحرکت و یخ بسته اقاقیا و یاس بودیم.گویی این شاخه ها که از یخ های نوک تیز و باریکی پوشیده شده و پرتو ماه آنها را روشن ساخته و در هوا بالای سر من معلق بئدند،در سینه ام می خلیدند و به قلبم می رسیدند.
از این رفتار همراه خود مات و مبهوت شده بودم و به او نگاه می کردم و ساکت بودم،و در حالیکه میل داشتم به خود روحیه داده عمل او را توجیه کنم به خودم گفتم:
-حتماً این آدم بیمار است.
اما مثل اینکه او فکر مرا خوانده باشد گفت:
-تو می پنداری من بیمارم؟این فکر را از سرت بیرون کن که خیلی زیان بخش و مزخرف است!اغلب وقتی که ما نمی خواهیم حرف کسی را بفهمیم خود را با این پندار می پوشانیم آنهم فقط برای اینکه او باهوشتر و مبتکرتر از ماست.ببینید این فکر با چه سماجتی بی اعتنائی غم انگیز ما را نسبت بهم تایید می کند و روابط و مناسبات ما را پیچیده تر می سازد.
در حالی که خود را در برابر این شخص بیش از پیش شرمنده احساس می کردم گفتم:
-آه بله!..اما ببخشید من می روم...دیگر باید بروم.
شانه هایش را بالا انداخته گفت:
-برو...اما بدان که خیلی به ضررت تمام میشود.از درک خیلی چیزها محروم می شوی.دست مرا رها کرد و من از او جدا شدم.
او در میان باغ روی تپه ای مشزف بر «ولگا»،تپه ای که پوشش نازک و سفیدی از برف داشت و راه باریک تیره و نوار مانندی آنرا از وسط می برید.تنها ماند،در حالیکه چشم انداز و سیع جلگه خاموش و غم انگیز آنسوی رودخانه در برابرش گسترده شده بود.او توی باغ ماند،روی یکی از نیمکت ها نشست و به افق خلوت و دور دست چشم دوخت.من د رطول خیابان راه افتادم و احساس می کردم که از او دور نمی شوم ولی معهذا می رفتم.می رفتم و با خود فکر می کردم:چطور برومتا به او،به آدمی که آنجا در پشت سر من نشسته نشان دهم که در نظر من چندان ارزشی ندارد؟تند بروم،یا آهسته؟
اینک او با تانی آهنگی را سوت می زند که بنظر من آشناست...می دانم این سرود غم انگیز و مسخره آمیز برای کوری تنظیم شده است که نقش سر دسته کوران را بعهده گرفته است.فکر کردم:چرا این آهنگ را مخصوصاً می زند؟
و آن موقع فهمیدم که از همان لحظه برخوردم با این آدم کوچولو،درون حلقه تاریکی از احساسات عجیب و غریب پا گذارده ام.انتظار برخورد با یک چیز مبهم و سنگینی مانند مهی تیره بر حالت از خود رضامندی و بی اعتنائی چند لحظه قبل وجودم سایه انداخته بود.کلمات اشعاری را که این آدم سوت می زد به خاطر آوردم:
رهنمایی کی توانی         ای که ره را خود ندانی
برگشته به او نگاه کردم.یک آرنج خود را بر روی زانو تکیه داده و سر در کف دست نهاده بود و به من نگاه می کرد،سوت می زد وسیبیلهای سیاه او در زیر پرتو ماهی که به صورتش تابیده بود تکان می خورد.احساس غم انگیزی مرا تکان داد و تصمیم گرفتم بر گردم.به سرعت به او نزدیک شده پهلویش نشستم و بدون هیجان ولی با حرارات گفتم:
-گوش کنید،ساده صحبت خواهیم کرد...
...

(ادامه دارد...)...

...

 

 silence

   

هدف ادبيات ا...

جمعه ٤ فروردین ،۱۳۸٥

...شب بود،که از محفل دوستان،جایی که آخرین داستان به چاپ رسیده خود را خوانده بودم،بیرون آمده وارد خیابان شدم.بر اثر تعریف زیادی که از آن کرده بودند،هیجان مطبوعی در من ایجاد شده بود.با تانی در خیابان خلوت گام بر می داشتم و برای نخستین بار در عمرم تا این حد از نشاط زندگی سرمست شده بودم.
ماه فوریه و شب صافی بود.انبوه ستارگان بر آسمان بی ابر نقش بسته بودند.زمین جامه با شکوهی از برف تازه بر تن کرده بود و سرمای گستاخانه ای از آسمان به زمین می دمید.شاخه های درختان از دیوارها سر کشیده،با سایه های خود نقش و نگار زیبا و بدیعی در سر راه من ایجاد کرده بودند.ذرات شفاف برف،در نور کبود و نوازش کننده ماه درخشندگی نشاط انگیزی داشتند.جنبنده ای در هیچ جا دیده نمی شد.صدای خش خش برف در زیر پاهای من،تنها صدایی بود که سکوت با شکوه این شب فراموش نشدنی را بر هم می زد...
فکر می کردم:چقدر خوب است که انسان در دنیا؛در میان مردم ارج و منزلتی داشته باشد!
این اندیشه آینده درخشان و روشنی را برایم تصویر می کرد.صدای کسی که با تامل صحبت می کرد از پشت سرم شنیده شد:
-ها،شما چیز خوبی نوشته بودید،بله،عالی بود!
از شنیدن این صدای غیر منتظره یکه خورده برگشتم و نگاه کردم.
شخص کوتوله ای که لباسی تیره بر تن داشت خود را به من رسانید و پا به پای من راه افتاد.لبخند نافذی روی لبهایش نقش بسته بود و از پایین به بالا به صورت من نگاه می کرد.سراپای وجودش به طور عجیبی نافذ بود:نگاه ها،گونه ها،چانه او با ریش نوک تیزش.تمتم اندام تکیده و کوچک او با آن گوشه های عجیبش مثل میخ توی چشم فرو می رفت.طوری بی صدا و سبک حرکت می کرد که گویی روی برف می لغزید.در آنجایی که داستان خود را می خواندم او را ندیده بودم.بدیهی است از شنیدن صدای او متعجب شده بودم:این آدمکه بود؟از کجا پیدا شده بود؟
سوال کردم:شما گوش دادید؟
-بله،لذت هم بردم.
با صدای بمی صحبت می کرد.لبهای نازکی داشت و سیبیل های کوچک سیاهش لبخند او را از نظر نمی پوشانید.این لبخند که از روی لب های او زایل نمی شد اثر نامطبوعی در من به وجود آورد.احساس کردم که در پشت آن فکر نیشدار و انتقاد آمیزی نهفته شده است؛اما به قدری سردماغ بودم که نتوانستم به این حالت سیمای او توجه کنم.لبخند او مانند سایه ای از نظرم محو شد و در مقابل صفا و روشنی رضایت خاطری که به من داده بود به سرعت ناپدید گردید.پهلو به پهلوی او راه می رفتم و منتظر بودم ببینم چه می گوید.در دل امیدوار بودم که بر شیرینی و لذت دقایقی که امشب بر من گذشته است بیفزاید:انسان تشنه تعریف و تمجید است،برای اینکه سرنوشت به ندرت از روی مهر به او تبسم می کند.
همراه من پرسید:
راستی خوب است که انسان خود را موجودی استثنایی و برتر از دیگران احساس می کند،اینطور نیست؟
در سوال او چیز مخصوصی حس نکردم و شتابزده با او موافقت نمودم.
او دستهای کوچکش را که انگشتان خمیده و لاغری داشت با حالت عصبی بهم مالید و خنده نیشداری کرد:هه،هه،هه!
از خنده او آزرده خاطر شدم.به سردی گفتم:
-شما آدم خوش برخوردی هستید!
تبسم کنان با حرکت سر حرف مرا تایید کرد و گفت:
بله،آدم خوش برخوردی هستم،خیلی هم کنجکاو...همیشه هم می خواهم بفهمم و از هر چیزی سر در بیاورم،این کوشش دائمی منست.همین است که به من جرات می دهد،به همین دلیل است که حالا هم می خواهم بدانم که این موفقیت به چه بهایی برای شما تمام شده است!
نگاهی به او انداختم و از روی بی میلی گفتم:
تقریباً به بهای یکماه کار...شاید هم کمی بیشتر...
او به سرعت حرف مرا قاپید و گفت:
-آها،قدری زحمت و بعد هم اندکی تجربه از زندگی که همیشه ارزش زیادی ندارد؛ولی در عین حال بی ارزش هم نیست؛چون شما با این بهااین فیض را می برید که در حال حاضر هزاران نفر با خواندن آثار شما با فکر شما زندگی می کنند و بعداً هم امیدهایی پیدا می شود که شاید با مرور زمان...هه،هه،هه!وقتی هم که شما بمیرید...هه،هه،ههًولی در مقابل اینهمه آرزوها بیش از آنچه شما به ما داده اید می شد داد.تصدیق ندارید؟
از نو خنده بریده بریده نیشداری کرد.با چشمان سیاه و نافذش نگاهی مزورانه ای به سراپای من انداخت.من هم از بالا به پایین به او نگاهی کردم و با رنجس و برودت پرسیدم:
ببخشید اجازه می فرمایید سوال کنم افتخار صحبت کردن با چه کسی را دارم؟
-من کی هستم؟حدس نمی زنید؟ولی با این حال فعلاً نمی خواهم بگویم که من کی هستم.مگر در نظر شما دانستن اسم شخص،از چیزی که او به شما می گوید مهمتر است؟
جواب دادم:البته نه...ولی با این وصف خیلی عجیب است!
همصحبت من،بدون توجه،آستین پالتوی مرا گرفت و در حالیکه به آهستگی می خندید شروع به صحبت کرد:
-خوب،بگذارید عجیب باشد،معلوم نیست که چرا انسان به خودش اجازه نمی دهد گاهی از حدود آداب ساده و عادی گامی فراتر بگذارد؟...و اگر شما مخالف این مطلب نیستید بیایید صادقانه با هم صحبت کنیم!فرض کنید که من خواننده داستانهای شما هستم...خواننده ای عجیب و خیلی هم کنجکاو که می خواهد بداند چرا و چگونه یک کتاب به وجود می آید...مثلاً کتاب شما؟بیایید صحبت کنیم.
گفتم:اوه،بفرمایید خواهش می کنم!اینطور برخوردها و گفتگوها...خیلی برای من مطبوع است...هر روز میسر نیست.
اما در واقع به او دروغ می گفتم،زیرا این حرفها برای من داشت نامطبوع می شد.فکر می کردم:او از جان من چه می خواهد؟اصلاً به چه مناسبت به خود اجازه می دهم که این برخورد خیابانی و گفتگو با این شخص ناشناس را به دیده نوعی مباحثه بنگرم؟
معهذا بهر نحوی بود با تانی پهلوی او راه می رفتم و سعی داشتم قیلفه خوش و دقیقی به او نشان دهم.یادم هست که به زحمت به اینکار موفق می شدم ولی رویهمرفته هنوز حالت جسورانه ای داشتم و نمی خواستم با امتناع از حرف زدن،آن شخص را از خود برنجانم و تصمیم گرفتم مواظب خودم باشم.
نور ماه از عقب سر می تابید و سایه های ما را در زیر پاهایمان در هم می آمیخت و به لکه تیره ای که جلوی ما در روی برف می خزید،تبدیل می نمود.من به این سایه ها خیره شده بودم و احساس می کردم چیز تیره ای که مانند سایه ها جلوتر از من است و نمی شود به آن رسید در درون من به وجود می آید.
همراه من اندکی سکوت کرئ،سپس با لحن مطمئنی که بر افکار خود مسلط بود شروع به صحبت کرد:
-در زندگی هیچ چیز مهمتر و کنجکاوانه تر از انگیزه فعالیت انسانی نیست...اینطور نیست؟
سر را به علامت تایید تکان دادم.
-موافق هستید!...پس بیایید صمیمانه صحبت کنیم.حالا که جوان هستید فرصت صمیمانه صحبت کردن را از دست ندهید!...
به خودم گفتم:چه آدم عجیبی است!به حرفهای او علاقه مند شده بودم و در حالیکه خنده تلخی می کردم پرسیدم:
-ولی از چه صحبت کنیم؟
او نگاه دقیقی به صورت من انداخت و با لحن خودمانی یک دوست قدیمی بانگ زد:
-درباره هدف ادبیات!
...
(ادامه دارد...)...
...

 

 silence

   

شايد اسمش سقوطه...

جمعه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٤

سلام...
خواستم بر گردم و بنویسم...
خواستم بیام و یه داستان زیبا بنویسم...
اما نه...پشیمون شدم...می خ.ام اینجا رو از بین ببرم...خودم ساختمش...خودم قانون گذاشتم براش...حالا هم خودم می خوام...
چه رویاهایی در سر می پروروندم...جشن...سالگی سرزمینم...شاید به خاطر همون تا حالا هم حذفش نکردم...ولی حالا دیگه تصمیمم رو گرفتم...
خیلی اینجا رو دوست داشتم...هنوزم دوست دارم...خیلی...خیلی...خیلی با خودم کلنجار رفتم...بارها اومدم...ولی نتونستم...خیلی دوست دارم اینجا رو...ولی دیگه مهم نیست...
این وبلاگ طی 48 یا 72 ساعت آینده برای همیشه حذف میشه...
...
آره فرصت برای بعضیا کمه...منم که از اول اینو گفته بودم...
...

 

 silence

   

يک پله تا سقوط...

دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤

ماشین دستم بود...مسیر قبرستون رو از یه جای دیگه پیش گرفتم...این دفعه مصمم بودم که پیداش کنم...این دفعه تنها بودم...پدر همراهم نبود...اصلاً نمی دونست که من رفتم اونجا...
دوباره همون مسیر احتمالی رو پیدا کردم شروع کردم به قدم زدن میون قبرا...وفات1383/12/29...یه روز قبل از سال جدید...نیم ساعت بود که داشتم مثل دیوونه ها لابلای قبرا راه می رفتم...ای خدا پس چرا پیداش نمی کنم...
...
بالاخره دیدمش...آره خودش بود...همیشه فکر می کردم اگه پیداش کنم شروع می کنم به گریه کردن...زار می زنم...اما نه...یه نگاه بی روح و خشک به اون قبر انداختم...خیلی بی تفاوت بودم...
آخه اون قبر خودم بود...
...
یه لحظه خیلی کوتاه سرشارم از حس بودن اما لحظه ای بعد،به بلندای تمام زندگی،پر می شم از حس نبودن...دوست دارم بمیرم،ولی دوست دارم زنده باشم...دوست دارم،باشم ولی نباشم...همه چیز رو با هم می خوام...وجودمو تناقض گرفته...
همه چیز برام بی معنی شده...نسبت به همه چیز بی تفاوت شدم...من خنثی شدم...
خدایا چرا تمومش نمی کنی...
خسته شدم...خسته...خسته...
«خسته شدم باید برم بسه دیگه تاب ندارم          با موندنم سیاه میشه باقی روزای تنم»
...

...... 

......

۱      ۲

۳      ۴

 

 silence

   

اين روزها...

سه‌شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٤

رفتن به قبرستون هم هیچ فایده ای نداشت...غیر از اینکه به این نتیجه رسیدم که منو زیر خروار خروار خاک نندازن...بذارن من روی خاک بمونم...روم چیزی نندازن...توی یه دشت که هیچ کس اونجا نیست منو بندازن...آخه توی قبر دلگیره...تاریکه...نمی تونم نفس بکشم...ولی تو فضای آزاد میشه نفس کشید...
باز امروز رفتم قبرستون...هر چه دنبال قبر خودم گشتم پیدا نکردم...هیچ نتیجه ای هم در بر نداشت...درست مثل فیلمها بود...ساکت...خلوت...باد سردی می وزید...باد که نه،نسیم...بعضی جاها شمعی روشن بود...دیگه نا امید داشتیم بر می گشتیم...یکی که ظاهراً عذادار هم بود پرسید:
اسمش چیه...
اسم خودم رو گفتم...
...
این روزا خیلی خوبن...
بیش از حد خوبن...هیچی نمی فهمم...هیچی احساس نمی کنم...گذر زمان،رنج عزیزان...هیچی...امروز خودم رو هم نفهمیدم...
از هر چی که ترسیدم به سرم اومد...خدا رو شکر این روزا دارم از مرگ هم می ترسم...
...
چون سایه های بی امان
بازیچه دست زمان
در این دنیا ماندم چنان
افسرده و حیران
سرگشته و نالان
چون آدمک زنجبر
بر دست و پایم
از پنجه تقدیر
من کی رهایم
ای که تو،دادی جانم
گو به من تا کی بمانم
آدمی چون آدمک
مخلوقی سرگردانم
چون آدمک زنجیر
بر دست و پایم
از پنجه تقدیر
من کی رهایم
......

...

...

 

 silence